رمان پیوند ذهنی قسمت اول

فصل اول:

هانیه ::::::::::::::

غرق در افکار خودم بودم که امیر خیلی تند گفت “چی شده؟! از سفارشت راضی نیستی؟”

با عصبانیت به صندلیش تکیه داد.

چشمای قهوه ای امیر که گاهی بی نهایت مهربونه و گاهی مثل ، سرمو بلند کردم و تو چشمای امیر نگاه کردم الان انقدر عصبی و سرد که می ترسم مستقیم بهشون نگاه کنم.

خدایا من تو این آدم چی دیدم که اینقدر این رابطه طولانی شده. انگار غریبه ایم!؟!!

با محبت گفتم “نه مشکلی نیست . فقط داشتم فکر میکردم”

یه تیکه بزرگ پیتزا رو گاز زدم و با لبخند شروع به جویدنش کردم.

شاید اینجوری یکم حال و هوای امیر بهتر شه.

وقتی صبح بهم پیام داد که شام بریم جیووانی حدس زده بودم یه اتفاقی افتاده .

جیووانی رستورانی بود که تولد ، موفقیت و اکثرا ، برای اولین بار همدیگه رو دیدیم و امیر همیشه اصرار داشت اتفاقات مهم بریم اونجا آشتی های مجدد.

ولی امروز نمیتونستم دلیلی پیداکنم و همین نگرانم کرده بود.

امیر یه نفس عمیق کشید ، با شدت هوا رو از ریه هاش خالی کرد .

گوشه چپ لبش رو با دندونش جوید و گفت “همیشه داری فکر میکنی،همیشه تو یه دنیای دیگه هستی.انگار نه انگار کسی کنارته”.

رو صندلیم جا به جا شدم و یه نفس عمیق کشیدم. خدایا این دیگه یعنی چی.

خوشبختانه رستوران خلوت بود، از حرفای خصوصی تو رستوران و فضای عمومی خوشم نمیومد. کلا از حرف زدن راجب احساساتم فراریم.

چون همیشه تو تجزیه و تحلیل احساساتم مشکل دارم. همیشه انگار تو سرم کلی صداست …

خیلی سخته ندونی از زندگی چی میخوای و چه حسی داری بعد بخوای راجب احساسات و هدفت به دیگران هم توضیح بدی.

آروم و با بهترین لحنی که میتونستم گفتم “چرا انقدر عصبانی هستی امیر، فکر نمیکنم تا حالا تو فکر بودن من باعث ناراحتی کسی شده باشه…. ام … مخصوصا تو که دیگه درگیری های ذهنی منو میدونی !!!”

امیر دستشو برد تو موهاش.

تمام پوست سرش عرق کرده بودو این نشونه خوبی نبود.

اما هرچی فکر می کردم علت عصبانیت امیر رو درک نمی کردم.

دیشب تومهمونی خیلی خوب بود ، آروم بود، البته اول قبل از اینکه مست کنه .

آروم نگاهمو از پیشونی امیر آوردم رو چشماش .

امیر دوباره نفس عمیق کشید .

چشماش رو بست و محکم فشار داد و گفت “آره عصبانیم.عصبانیم.از دست تو.”

چشماش رو بست و محکم فشار داد و گفت “آره عصبانیم.عصبانیم.از دست تو.” چشماش رو باز کرد و ایندفعه خیلی مهربون تر تو چشمام نگاه کرد و ادامه داد “از دست خودم. از این زندگی عصبانیم. من سی و پنج سالمه و در گیر یه دختریم که حتی خودش نمیدونه چی میخواد چه برسه به من. …….هانی، من دوستت دارم اما نمیتونم اینجوری ادامه بدم.
من میخوام حرکت کنم دیگه نمیخوام بیشتر از این تو این فاز زندگیم بمونم.وقتشه یه قدم بردارم…..هانیه من دیگه باید ازدواج کنم ”

امیر دستش رو گذاشت رو دست همیشه سردم ” هانیه شرایط منو میدونی. وقتشه از افکار بچگانت بیای بیرون و جدی به زندگی نگاه کنی. ما ۳ ساله دوستیم. به نظرت وقتش نیست وارد فاز بعدی
دوستیمون بشیم.”

انگار یکی داشت از پشت به سرم ضربه میزد.

اینجا چه خبره؟! خدایا چرا هر بار فکر میکنم دارم به نتیجه میرسم همه دنیا زیر و رو میشه

“امیر من نمیفهمم اینجا چه خبره؟ چی شده یه هو رفتی سر این حرفا؟!”

دستمو از دست امیر جدا کردم . سرم رو بین دستام گرفتم. یه جای کار میلنگه. همیشه یه صدایی تو سرم میگفت تو مال امیر نیستی… نکنه واقعا ما بدرد هم نمیخوریم…. باید برگردم عقب.

دیروز مهمونی مهدی !همه چی عادی گذشت.

اما نه.

منو که رسوند میترا تو ماشین بود.

یعنی میترا بهش چیزی گفته. نکنه با میترا…

تمرکز کن هانیه تمرکز کن … صدای امیر همه افکارم رو پراکنده کرد.
“هانیه …ببین…من یه مردم با کلی نیاز…نیاز به تو و توجه تو … اما تو انقدر سر گرم سوالای زندگیت هستی که منو نمیبینی” .
“امیر واقعا نمی فهمم چی میگی. منظورت چیه؟! من از نظر خودم کاملا تو رابطمون از خودم مایه گذاش. ..”
“نه نه نه همین مشکله. ۳ سال کم نیست هانیه من تو این سالها به اعتقاداتت احترام گذاشتم اما من بیشتر میخوام .من میخوام کامل حست کنم نه این جوری………”
سرش رو تکون داد و اینبار هر دو دستم رو گرفت

” میدونم قبول نمی کنی . همون حرفای همیشگی .واسه همین میخوام بهت پیشنهاد ازدواج بدم. به اندازه کافی همو می شناسیم که بتونیم تصمیم بگیریم.”

گونه چپم رو لمس کرد. زیر لب زمزمه کرد

” زیبایی… زیبایی بکر… مشکل همینه. انقدر خوبی که از حد من بهتری……”.
سرمو از دست امیر دور کردم…همون احساس همیشگی از لمس شدن. همون تلخی که از لمس شدن حس میکنم…
“امیر…ببین……با من صادق باش. اصل قضیه رو بگو .چرا با عصبانیت این پیشنهادو میدی. ناراحتت کردم؟!؟!؟!؟ ”
“هانی تو دیوونم میکنی…. هم عاشقتم هم رو اعصابمی..”
به دستامون روی میز نگاه کردم. دیگه شکی باقی نمونده.همیشه موقع اعتراف امیر اینجور عصبیه…..

دیگه جای بخشش نمونده….اگه با میترا دیشب….دیگه هیچ چیزی باقی نمیمونه …..آروم دستامو از توی دستای امیر در آوردم . به بشقابم نگاه کردم. به امیر نگاه کردم

” دیشب ….تو و میترا….” یه حس سنگین تو گلوم نشست و
پلکامو بستم که جلو اشکم رو بگیره. امیر به صندلیش تکیه داد . یه نفس عمیق کشید.

“هانی من زیاد خطا کردم اما اهل خیانت نیستم. واقعا خیانتم نکردم. حداقل به احساس و عشقم به تو خیانت نکردم. اما باید یه جوری فشار ها و استرس هامو تخلیه می کردم. … من یه مردم. یه پسر بچه نیستم که. ۳۵سالمه. از روز اول که دیدمت خواستمت. اما همیشه واسه خاطر تو از نیاز هام گذاشتم”
نگاهش به قطره اشکی که از گوشه چشمم فرار می کرد گره خورد. پشیمونی و تاسف از چهره اش داد میزد اما کار از کار گذشته بود .دوباره چشم هامو بستم و امیر ادامه داد” قبول دارم که دیشب یه اشتباه بزرگ انجام دادم. اما نه میخوام و نه میزارم تکرار بشه .دیشب تو اصلا متوجه من نبودی همش تو فکر بودی. وقتی رسوندمت میترا تو ماشین بود. خیلی مست بودم. شروع کردم واسه میترا از عشقم به تو گفتم. گفتم گاهی فک می کنم اصلا وجود ندارم. اصلا منو نمیبینی میترا همیشه به حرفام راجبه تو گوش می داد. نمیدونم یهو چی شد …”

“امیر بسته….نمیخوام بشنوم…”

سرمو گذاشتم بین دستام. فکر کن .فکر کن هانیه. من هم مقصرم.باید بهش بگم “امیر تو حق داری … من گاهی یکی دیگم…میدونم عجیبه اما من هم دوست دارم…البته گاهی…یعنی یه وقتایی تو با من کاملا غریبه ای. شاید به نظرت عجیب بیاد اما من اینم. تو که میدونی، میشناسی منو …” احساس کردم تو دلم یه مار داره میپیچه. سو سرم یه صدا فریاد میزد تو مال اون نیستی. سریع بلند شدم رفتم سمت توالت رسوران. هرچی خورده بودم رو بالا آوردم. تمام بدنم میلرزید ، سردم بود، یهو تمام تنم عرق کرد . صدای نگران امیر از پشت در میومد که داشت با گارسون صحبت میکرد. با قدمای لرزون اومدم سمت در . در باز کردم و افتادم تو بغل امیر.

“امیر …بریم…”

همه جا تاریک شد.

 

**** این رمان کامل شده می باشد و به زودی فایل کامل برای خرید در همین سایت قرار خواهد گرفت ****

5 دیدگاه

  • نسرین / آبان ۱, ۱۳۹۶ در تاریخ ۱۲:۳۴ ب.ظ

    خیلی خیلی عالی بود واقعا لذت بردم من عاشق رمانهای عاشقانه و تخیلیم

    پاسخ دادن
  • Ati / آبان ۱۰, ۱۳۹۶ در تاریخ ۱:۲۴ ق.ظ

    لینگشو بزارین

    پاسخ دادن
  • Setare / آبان ۱۱, ۱۳۹۶ در تاریخ ۸:۳۴ ق.ظ

    شلام خسته نباشی عزیز رمانهات واقعا عالیه ماه مه ااود و پرنیان شب پیخواستم بدونم پیوند ذهنی هم مثل اون ها تخیلیه یا رمانتیکه فقط ممنون

    پاسخ دادن
    • AdminP / آبان ۱۱, ۱۳۹۶ در تاریخ ۹:۲۷ ق.ظ

      تخیلی این رمان ایشون هم

      پاسخ دادن
  • Nicole / آبان ۲۴, ۱۳۹۶ در تاریخ ۱:۳۰ ب.ظ

    عزیزم همه ی رمانهاتو خوندم و دنبال میکنم، واقعا خیلی عالی مینویسی و من همه ی کاراتو دوس دارم اما پیوند ذهنی رو یه جور دیگه دوس دارم، خیلی قشنگ بود و واقعا باهاش احساساتی شدم، خندیدم و گریه کردم🌷 منتظر کارای بیشتر ازت هستیم❤

    پاسخ دادن